توبه
این داستان دریکی از بازارهای عویس در ریاض به وقوع پیوسته است. فردی صالح می گوید: من با ماشینم به سوی بازار در حال حرکت بودم که ناگهان به جوانی رسیدم که می خواست دوشیزه ای رابه خلاف بکشد. او می گوید. مشکوک بودم که آیا او را نصیحت کنم یا خیر ؟سپس تصمیم گرفتم او را نصیحت کنم . وقتی از ماشینش پیاده شد. زن جوان فرار کرد . جوان ترسید از اینکه من از گروه یا سازمانی باشم . به وی سلام کردم و گفتم. من نه از گروهی هستم و نه پلیسم . بلکه من برادری هستم که خیر و صلاح تو را می خواهم . به همین دلیل دوست دارم که چند نصیحتی به تو بکنم . سپس نشستیم و با تذکر و یاد خداوند شروع کردم. با خودم گفتم که به او زنگ می زنم . با او تماس گرفتم. گوشی را برداشت به او سلام کردم و گفتم آیا من را می شناسی. گفت. چگونه صدایی را که با آن کلمات هدایت را شنیدم و نور و راه حق را مشاهده کردم نمی شناسم.
قرار ملاقاتی بعد از عصربا هم گذاشتیم . ولی تقدیرخداونداین بود که برایم مهمان آمدند و حدود یک ساعت از قرار ملاقات با دوستم تأخیر کردم . متردد بودم که پیش او بروم یا نه . گفتم به قولم عمل می کنم هر چند با تأخیر باشد . به در خانـه اورسیدم . وقتی در زدم پدرش در را باز کرد . به او سلام کردم و. گفتم فلانی خونه است . مدتی من را نگاه کرد . دوباره گفتم فلانی خونه است. در حالی که با چهره ای غمگین به من نگاه می کرد . گفت . پسرم این خاک قبر او است . که مدتی قبل او را دفن کردیم . گفتم . ای پدر صبح با او صحبت کردم . گفت : بله پسرم . او نماز ظهر را خواند سپس در مسجد نشت و قرآن خواند و به خانه برگشت . و خوابید . وقتی خواستیم او رابرای صرف نهار بیدارکنیم . روحش به سوی خداوند پرواز کرده بود . پدر می گوید . پسرم از کسانی بود که به صورت آشکار گناه می کرد . ولی دو هفته قبل حالش تغییر کرد . و به حدی رسید که برای نماز صبح او ما را بیدار می کرد . در حالی که او قبلا نماز نمی خواند و به صورت آ شکار ما را نیز به گناه و معصیت وادار می کرد . و خدا را شاکریم که بر او منت نها و او را هدایت کرد .
پدر گفت: از کی تو فرزندم را می شناسی پسرم
گفتم: حدود دوهفته قبل . گفت: آ یا تو بودی که او را نصیحت کردی ؟ گفتم بله
گفت: به من اجازه بده سری را ببسم که9پسرم را از آتش جهنم نجات داد .