يا:«و اذ اخذ ربك من بني آدم من ظهورهم ذريتهم و اشهدهم علي انفسهم الست بربكم؟قالوا:بلي!شهدنا ان تقولوا يوم القيامة انّا كنّا عن هذا غافلين»اعراف/172
مي بينيم كه جمع زيادي از فرزندان آدم از راه فطرتشان منحرف شده اند و فطرت مسلمانشان نمي تواند آنان را دوباره به سوي اسلام باز آورد.
لطفا توضيح بفرماييد كه اينان چرا به سبب فطرتشان به راه خدا باز نمي گردند. و نقش هدايت در اين ميان چيست؟
توضيحات كاك احمد چنين است:
ابتدا توضيحي بسيار ساده درباره معناي كلمه فطرت و سپس تاملي درباره فطرت انسان و بعد از اين دو جواب سئوالها را عرض خواهم كرد.
فطرت يعني: موجوديت هر چيزي بدانكه هست. موجوديتي كه به سبب مجموع آن از چيزهاي ديگر جدا مي شود. تمام خصوصيات ويژه هر موجودي، مجموعاً فطرت مخصوص آن موجود را تشكيل مي دهد.به طوري كه مجموع آن خصوصيات در موجود ديگري يافت نمي شود.
موجودات به سبب بعضي از خصوصيات و ويژگيها از هم امتياز مي يابند و فطرت هر شيئ مجموعه اي از صفات و ويژگيهايي است كه او را از بقيه مشخص مي سازد. ممكن است بعضي از اجزاي تشكيل دهنده فطرت يك شي در چيزهاي ديگر موجود باشد اما مجموع آن اجزا به صورت يك جا فقط در آن شي وجود دارد.
بدينسان روشن مي شود كه فطرت تنها مربوط به انسان نيست. هر موجودي جاندار و بيجان فطرت دارد. و همين فطرتهاي گوناگون است كه موجب تفاوت و جدائي اشيا از همديگر ميشود.
حال نگاهي به فطرت انسان بيندازيم. بنا به آن تعريف كلي روشن است كه فطرت انسان، مجموعه خصوصيات و صفات و ويژگيهايي است كه انسان را از بقيه موجودات جدا ميكند. البته از آنجايي كه شناسايي انسان به طور نهايي، نه صورت گرفته، و نه اصلاً امكان شناختن نهايي او وجود دارد، ما با مقايسه انسان با موجودات ديگر، خصوصاً به جانداران، تا حدي به فطرت او پي مي بريم.
مجموعاً چيزهايي كه فطرت انسان را تشكيل مي دهد، و او را در ميان موجودات ديگرخصوصاً جانداران مشخص مي كند خيلي زياد است. ما در اينجا سه دسته عمده را جدا مي كنيم و به بررسي و مطالعه اجمالي آنها مي پردازيم تا اين مطلبي كه مورد سوال قرار گرفته، روشن شود.
سه دسته عمده اجزاي تشكيل دهنده فطرت انسان عبارت است از:
1- غرائز
2- احساس و شعور، يا آثار احساس شعور و صفات دروني
3- قدرت تجزيه و تحليل و بررسي (فكرو عقل)
هر كدام از اين سه دسته كلي را مي توان به اجزاي فراوان تقسيم كرد و علاوه بر اين سه دسته، مسائل ديگري هم كه مخصوص فطرت انسان است و به سبب آنها از موجودات ديگر امتياز مييابد، فراوان است، ولي در اينجا به آنها نمي پردازيم. اكنون اين سه دسته را كه گفتيم از اجزاي عمده فطرت دروني انسان مي باشد؛ جداگانه مورد بررسي و مطالعه قرار مي دهيم.
‹غرائز› يعني مجموعه اي نيرو در وجود انسان كه اصول آن در باقي جانداران هم با مقداري تفاوت وجود دارد. غرائز نه تنها در ميان انسان و ديگر جانداران متفاوت است بلكه ميان بعضي از جانداران ديگر نيز با هم تفاوت دارد. به هر حال، مجموعه نيروهايي در وجود انسان كه او را براي تأمين چيزهاي مورد نياز حياتش، تشويق مي كند، غرائز ناميده مي شود.
مثلاً غريزه دفاع از نفس، حب حيات، غريزه خوردن و آشاميدن، غريزه جنسي و ديگر غرائز بزرگ و كوچك.
ساده ترين غريزه، غريزه احتياج به خوراك است (احتياج به غذا و آب) زيرا اصل آن ميان انسان و باقي جانداران شناخته شده مشترك است و چون با مسائل پيچيده رواني انسان زياد تماس ندارد بررسي و تجزيه و تحليل آن هم خيلي مشكل نيست. بنابراين اين غريزه ساده را بررسي مي كنيم و بعد مي فهميم كه فطري بودن يعني چه؟ و چه اوضاع و احوالي بر اين مسئله فطري عارض مي شود و اگر آن احوال نادرست و بر خلاف مقتضاي غريزه باشد بجاي خير موجب شر و ضرر شود چاره چيست و علاج كدام است؟
فطري بودن اين غريزه بدين معناست كه به سبب تربيت و يا آموزش و تفهيم يا اوضاع و احوالي كه بعداً بوجود آمده پيدا نشده بلكه اين حالتي لازم و همراه با خلق و آفرينش انسان است. دليل اينكه فطري است همين نكته است.
حال ببينيم كه كار اين غريزه چيست؟
دانستيم كه اين غريزه صرف نظر از تفاوتها ميان انسان و جانداران ديگر مشترك است كار اين غريزه در جانداران ديگر هر چه باشد همان كار را در انسان دارد. يعني نيازمنديهاي انسان را در خوردن و آشاميدن به انسان مي شناساند و او اربه سوي بدست آوردن آنها و بهره بردن و استفاده جستن از آنها سوق مي دهد و ترغيب مي كند.
همانطور كه در هر حيوان ديگري هم كار اين غريزه متناسب با فطرت آن حيوان همين است. حيوان را تحريك مي كند تا آنچه را لازم و مفيد باشد بدست آورد مانند نوشيدن آب كه حيوان با انسان در آن (اصل غريزه) مشترك است، ولي خوردنيها تفاوت مي كند. نوعي از حيوانات، نوعي خوردني دارند و نوعي ديگر نوعي متفاوت با آن.
غريزه خوردن آنها را وادار مي كند كه براي تأمين و خوردن نيازمنديهاي جسميشان تلاش كنند. پس غريزه خوردن در انسان هم كارش همين است و انسان را به تأمين و خوردن خوراكيهايي كه جسمش به آنها محتاج است وادار مي كند.خوردنيهايي كه براي او ضروري است، مفيد است و يا وجودش سازگار است.
آيا سيگار از چيزهايي است كه جسم انسان به آن نيازمند باشد؟ مشروبات الكلي، هروئين، انواع مواد مخدر، آيا نيازمنديهاي جسم انسان است؟ بديهي است كه اينها هيچكدام از نيازهاي جسم انسان نيست. و با اين وصف مي بينيم كه انسان، چنان تغيير مي كند كه مانند تلاش و حرص براي استفاده خوردنيهاي مفيدبراي خوردن و نوشيدن اين چيزها مضر هم تلاش مي كند و حرص و ولع از خود نشان مي دهد و حتي بيشتر تلاش مي كند و بيشتر حريص مي شود.چرا؟
مساله در اينجا، بيشتر روشن مي شود. غرائز بخشي از فطريات انسان است. وظيفه اش هم آنطور كه گفتيم اين است كه انسان را مانند باقي حيوانات به سوي بدست آوردن و مصرف خوردنيهاي لازم و مفيد سوق مي دهد و مي دانيم كه اين مواد را لازم ندارد پس چرا به دنبال آن مي دود و براي مصرف آن سر از پا نمي شناسد؟ علت چيست؟
مسئله اين است كه براستي انسان موجود عجيبي است! با وجود آنكه قسمتي از فطرتش عبارت است از نيروي عقل كه بعداً از آن سخن مي گوييم و عملاً مي بينيم كه تفاوت انسان با ساير جانداران چقدر زياد است و به همين نيرو برميگردد و اين نيرو است كه بايد او را وادار كند تا زندگيش از حيوانات ديگر بهتر و زيباتر باشد، با وجود همين نيرو و به قدرت همين نيرو، با همين نيرو كه موجب امتيازش شده از تمام حيوانات پست تر مي شود! خيلي مسئله عجيبي است! و سّر نياز به هدايت هم همين است كه بعداً به بحث آن خواهيم پرداخت.
جانداران ديگر، به مقتضاي غريزه تلاش مي كنند آنچه را كه جسمشان بدان نيازمند است و با آن رشد مي كنند و حياتشان ادامه مي يابد بدست آوردند و بخورند. مي بينيم كه در اجابت خواست غريزه شان خلاف نمي كنند.
در سالهاي پيش از انقلاب، گاهي افرادي اهل مشروبات الكلي، براي حل اختلافات خانوادگي كه غالباً به واسطه همين مشروب خوري هم بود به من مراجعه مي كردند. روحيه شان را آماده مي كردم تا بتوانم با جدي و شوخي مسائلي را با آنان مطرح كنم.
شرايط فراهم مي شد و روحيه طرف را آماده مي ديدم. مي گفتم سوالي دارم، مشكلي برايم پيش آمده كه مي خواهم از شما سوال بپرسم! مي گفت: بفرماييد. مي گفتم: راستي تو عاقلي يا خر! بعد از آنكه مقداري سرخ مي شد و خنده اش مي گرفت، مي گفتم بگذار مطلب را روشنتر مطرح كنم: ما از خر به عنوان مظهر نفهمي و حماقت بحث مي كنيم. وقتي درباره حماقت كسي خيلي مبالغه كنيم به او مي گوييم خر. اينطور است؟ مي گفت: بله! توضيح مي دادم كه حالا بياييم و مقايسه اي ميان تو و خر انجام دهيم. حماقت را بسنجيم ببينيم در كدامتان بيشتر است؟ بياييم چيزي را كه با مصلحت جسم خر نيست با عقلش آميخته كنيم، با اينكه دستي به دقت دست انسان ندارد و فقط پوزه اي دارد مي بينيم كه او را از علفش جدا مي كند و به طرف ديگري مي اندازد و به ندرت اتفاق مي افتد كه آن را بخورد، مگر اينكه چنان با علفش آميخته شده باشد كه متوجه نشود و بخورد.
مطلب را تصديق مي كرد و مي گفت كه همينطور است!
مي گفتم برادر جان! تو به خيال خودت انساني و عاقل. مگر نمي داني كه مشروب برايت ضرر دارد؟ اولاً تو با چه زحمتي كار ميكني تا پول بدست آوري. (و متأسفانه اغلب مراجعين از انسانهاي زحمتكش بودند. دلم واقعاً برايشان مي سوخت. وگرنه آنها كه با خوردن حق ضعيفان، و از راههاي بي زحمت و نامشروع درآمدي داشتند و آن را خرج نفهمي مي كردند، مي گفتم: به درك. ولي دلم واقعاً براي زحمتكشان مي سوخت.) چقدر زحمت مي كشي تا مبلغي بدست ميآوري، بجاي آنكه همراه زن و بچه هايت، آن را براي تأمين نيازمنديهاي زندگيتان خرج كني، چيزي بخري كه نياز جسمتان را فراهم كند، زندگيتان را گوارا و مطبوع سازد، مي روي و سم مي خري و آن را در حلقت مي ريزي! پول حلال را خرج حرام مي كني، جسم و عقل خود را نابود مي كني، تازه جنگ و جدال و اختلاف هم با خانواده و دوست و آشنا براي خودت پيش مي آوري.
بيدار مي شدند و مي ديدند كه: بله! براستي همينطور است. كاري كرده اند كه خيلي احمقانه تر از آنكه، حتي حيوان نفهمي هم آن را انجام دهد. و اغلب تصميم مي گرفتند كه ديگر از آن دست بردارند و دست بر ميداشتند و انسانهاي خوبي هم مي شدند.
به بحث خودمان باز گرديم:
خيلي عجيب است: با وجود اينكه هيچ احتياجي ندارد، و غريزه درخواست سيگار نميكند، درخواست مشروب نمي كند، طالب مواد مخدر نيست، انسان به اينها علاقمند مي شود. درست مانند تلاش براي رفع نيازهاي واقعيش براي اينها هم تلاش مي كند. مانند يك غريزه ثانوي ميشود.
بخش دوم فطريات انسان بپردازيم: مجموعه شعور و احساسات انسان يا نيروهايي كه ريشه و بنياد اخلاقيات انسان، گاهي از راه فطرت منحرف مي شود. اقتضاي فطرتش چيزي است، ولي اخلاق و رفتارش چيز ديگر. فطرتش شجاعت را ميطلبد. ميگويد: شجاعت خوب است، و جُبن و ترسويي بد. سخاوت خوب است و بخل ناپسند. صداقت پسنديده است و دروغگويي و فريبكاري ناپسند و قبيح. و به همين ترتيب، ديگر خصال و اخلاقيات خوب و بد را به انسان ميشناساند. اينها براي او بسيار آشكار است، بيآنكه آموزشي در كار باشد. از دوران كودكي و خردسالي، از همان زماني كه ميتواند تشخصي بدهد اينها برايش آشكار است. اخلاقيات مهم، يعني: اصول اخلاق را ميفهمد و آنها را فطري دوست دارد. بدون تعليم، فلان كار را بد ميداند و آن را انجام نميدهد. راست ميگويد و دروغ را قبيح مي داند. وقتي مي گوييم فطري، مراد اين است كه با آموزش و تعليم به وي فهمانده نشده، با تربيت و آموزش به وي آموخته نشده، بلكه در سرشت و نهادش موجود است با وجود اينها مي بينيم كه به خلاف مقتضاي فطرتش به خلاف فطريات اخلاقيش، دروغ مي گويد. چه اندازه صداقت برايش لذت دارد. به همان اندازه و حتي بيشتر، از دروغ لذت مي برد. ترسو و ذليل مي شود، خواري و بي شخصيتي را تحمل ميكند، بخل ميورزد و ... اين هم دوباره چيز عجيبي است در انسان. با وجود آنكه فطرت اقتضايي دارد، به خلاف آن، جهت منفي را اتخاذ ميكند.
بخش سوم: قدرت تعقل و تفكر است. قدرت تعقل و تفكر در انسان فطري است. و اصل آن بدون پرورش و آموزش در انسان موجود است. (حالت شكوفا شدهاش را نميگويم. شكوفا ساختن آن، تزكيه و تعليم ميخواهد، ولي اصلش بدون تزكيه و تعليم هم موجود است. اگر اصل چيزي در وجود انسان نباشد، شكوفا ساختن هم ديگر مفهومي ندارد) اين قسمت هم، مانند دو قسمت ديگر وظايفي دارد، و به همين خاطر به انسان داده شده كه وظايفش را انجام دهد.
ابتدائيترين، بديهي ترين و سادهترين الفباي تعقل انسان، اصل تعليل است. اين اصل در دستگاه درك و فكر انسان، از همه چيز ابتدائيتر است. اولين اصلي است كه عقل انسان، بدون آموزش و بيآنكه اصلاً كلمه تعليل را بداند آن را درك ميكند. (بحث از كلمه تعليل نيست، بلكه مفهوم و معنا مورد نظر است) بي آنكه كلمه علت را بداند، يا كلمه معلول را شنيده باشد، ميفهمد كه هر چيزي علتي دارد. هر چيزي را كه ببيند، هر فعل و انفعالي را كه مشاهده كند، هر موجودي را كه درك كند، خصوصاً اگر مقداري حالت تركيبي داشته باشد، و در تركيبش هم نظم را رعايت كند، بلافاصله تصورش اين خواهد بود كه علتي دارد كه چنين است، و بي علت نميشود كه چنين باشد.
اين اصل ابتدائي ترين مطلب فطرت عقل و تفكر انسان است، و بقيه مسائل ديگر عقل و فكر، بر اين اصل تكيه دارد. هيچ مطلب علمي از علوم تجربي و آزمايشگاهي، و هيچ مطلب علمي از علوم عقلي و فلسفي وجود ندارد كه بر اصل تعليل تكيه نداشته باشد. اين اصل پايه و بنياد تمام دانستنيهاي بشر است. بديهي ترين قوانين علوم كاملاً تجربي تا مشكل ترين اصول علوم عقلي، مانند رياضيات و فلسفه از اين اصول بهره مي جويد. و اگر اين اصل منتفي شود، تمام قوانين علمي منتفي خواهد شد. (قوانين وضعي و قراردادي را نميگويم، بلكه آنها كه در هستي واقعيت دارند، و بشر آنها را كشف ميكند، و به صورت قانون اعلام ميكند) حتي دو اصل زمان و مكان كه اساس همه قوانين عالم ماده را تشكيل ميدهد، مانند همه قوانين ديگر بر اصل تعليل بنا ميشود.
اصل تعليل به اندازهاي مهم است كه نه تنها در ذهن انسان، در درك و فهم جانداران ديگر هم بديهي است. براي حيوانات هم بديهي است. سوار اسبي ميشويد و از جاي آرامي عبور ميكنيد، از ميان علفزارها خشخشي به گوش ميرسد، ميبينيد كه اسب هم گوشهايش را تيز ميكند، علتش بداهت اين اصل است. تفكر و تعقل نميخواهد بديهي است با مختصر شعور و دركي در حيوانات، اين اصل قابل فهم است. خش خشي به گوش حيوان رسيده، حتماً علتي دارد. ممكن است علت را نفهمد ولي همين كه گوشش را تيز ميكند، يا از راه رفتن امتناع ميكند، يا ميرمد، نشانه اين است كه آن خش خش را تصادفي و بي علت نميداند. نميشود كه علتي نداشته باشد.
انسان فطرتاً ميداند كه وجود يك شيء يا كيفيت وجودش يا تغيير و تحولاتي كه براي آن پيش ميآيد، مستند به غيري است كه عامل و موجب آن وجود يا كيفيت يا تحولات ميباشد. فطرت عقل كارهاي مهم ديگري دارد كه اينجا مجال پرداختن به آنها نيست، و به همين يك اصل كه ابتدائيترين اصل عقلي است بسنده ميكنيم.
انسان همچنانكه در ديگر جهات منحرف مي شود، گاهي از راه فطرت عقل هم منحرف ميشود. بنا به اصل تعليل كه الفباي فطت عقل است، نميتواند بپذيرد كه مختصر فعل و انفعالي كه در موجودي رخ داده، تصادفي و بدون علت باشد. (البته گاهي كلمه تصادف را براي بعضي از حوادث به كار ميبريم، كه منظور، حوادث و برخوردهايي است كه قبلاً براي آنها تصميم نگرفتهايم و برنامه ريزي نكردهايم مانند تصادف دو ماشين. در اينجا وقتي ميگوييم تصادف معني عقلي و فلسفياش يعني پيدايش بدون علت را منظور نكردهايم. براي تصادف دو ماشين، عقل نميتواند قاتل به علت نباشد. مراد از تصادف در اين نوع استعمالات حادثه بدون برنامه و بيتصميم گيري است نه بيعلت) انسان كه هيچ حادثه يا فعل و انفعالي را تصادفي و بيعلت نميداند، گاه به چنان اختلال عظيمي دچار ميشود كه مجموعه هستي را به عنوان پيدايشي تصادفي تصور ميكند!
مگر مجموعه هستي شامل چه تعداد موجود است؟ و هر موجودي در معرض چه تعداد فعل و انفعال واقع ميشود؟ اين كه اصلاً قابل محاسبه نيست، و هيچ نسبتي با ارقام ندارد. براي يك جزء بسيار كوچك، نميتواند خلاف اصل تعليل را قبول كند، پس چگونه براي مجموعه هستي كه فقط خدا ميداند شامل چه تعدادي اجزاي گوناگون است – اصل تعليل را انكار ميكند؟!به راستي آنقدر عجيب است كه غير قابل درك مينمايد.
مثال سادهاي عرض كنم: يك دانه پيچ يا يك دانه مهره يا يك دانه ميخپيچي كوچك را كه هر انساني نميتواند قبول كند كه بدون علت درست شده باشد، همينطوري و تصادفي به وجود آمده باشد. حال انساني كه اين را نميتواند بپذيرد، و بيايد اصل تعليل را در مورد ماشين عظيمي كه از صدها و هزاران اجزاي كوچكتر و پيچ و مهرههاي زيادي درست شده، انكار كند! صدها قانون و نظم عجيب را كه براي به كار انداختن آن ماشين مورد استفاده قرار گرفته را تصادفي و بدون علت بپندارد.
اجزاي تشكيل دهنده يك كامپيوتر را بدون علت تصور نميكند. آيا عجيب نيست كه دستگاه كامپيوتر را تصادفي و بدون علت بداند؟ يك كامپيوتر كه در مقايسه با عظمت مجموعه هستي، اصلاً به حساب نميآيد هيچ نسبتي ندارد، حال انكار علت براي اين مجموعه چه اندازه عجيب است؟
دقت كنيد مگر كامپيوتر چيست؟ ماشيني است كه انسان آن را درست كرده. انسان چه موجود باعظمتي است كه دستگاهي مثل كامپيوتر را ساخته است. آخر اي انسان باعظمت، اي موجود عاقل و متفكر، جزئي بسيار كوچك از يك كامپيوتر را كه حتي به نسبت يك در ميليون هم، نسبت به خود كامپيوتر اهميت ندارد، نميتواني بدون علت تصور كني، نميتواني آن را تصادفي بپنداري، چگونه ميتواني انسان سازنده كامپيوتر را بدون علت تصور كني؟ چگونه ميپنداري كه همينطور تصادفي به وجود آمده و اين شكل و قواي عجيب را پيدا كرده است؟ به راستي چنين توهمي آنقدر عجيب است كه از ديوانه هم انتظار نميرود. بله! انحراف فطرت، انسان را به چنين روزي مياندازد. قبلاً گفتيم كه يك حيوان، به خلاف مقتضاي فطرتش چيزي نميخورد. در اينجا هم باز حيوان نميتواند به خلاف مقتضاي شعور ابتدائيش، صداي خش خشي را تصادفي بداند. اي انسان آيا اين همه هستي براي تو به اندازه صداي خش خشي براي يك حيوان دليل بر وجود علت نيست؟ منصفانه و بدون تعصب به خاطر اينكه انسان هستي، يك انسان را كه تمام هستي برايش به اندازه خش خشي نزد يك حيوان دلالت بر علت ندارد، با حيوان مقايسه كن، و نتيجه را ببين.
آري برادر! وقتي اين موجود عجيب، فطرت تعقلش دچار انحراف ميشود از حيوانات بيعقل هم بيعقلتر ميشود. انتظار ميرفت كه انسان به خاطر اين همه خصلتهاي عالي كه او را از حيوان امتياز بخشيده، و بالاتر آورده، زندگياش با حيوانات قابل مقايسه نباشد، بسيار بالاتر باشد در حاليكه وقتي راه و روش صحيح را ترك كرد، و به راه شكوفاندن درست همه استعدادها، و بهره گرفتن صواب از آنها گام ننهاد، از هر جهتي كه حساب كني، از حيوانات پستتر ميشود.
از فطرت غرايز كه منحرف شد، چيزهايي را ميخورد كه هيچ حيواني نميخورد. از فطرت شعور و احساس يا زيربناي اخلاقيات كه منحرف شد، خصلتهايي پيدا ميكند كه در هيچ حيواني يافت نميشود و كارهايي انجام ميدهد كه هيچ حيواني آن را انجام نميدهد. از فطرت تعقل و تفكر كه منحرف شد، همين است. گاهي بسيار بدتر، گمراهتر، خيلي پستتر و منحطتر از حيوان ميشود:
«ام تحسب ان اكثرهم يسمعون او يعقلون ان هم الا كالانعام بل هم اضل سبيلا»
چرا چنين پست ميشود؟ او كه موجودي بالاتر است، فطرتش خيلي عاليتر است، نيروهاي بزرگتر و مهمتري از ساير جانداران در اختيار دارد. مطلب همين است كه اشاره كرديم: انحراف از راهي كه حياتش، فقط با آن ‹حيات انساني› است و بدون آن حيات انساني نيست.
همانطور كه به واسطه انحراف فطرت غرائز، هروئين و الكل و سيگار در نظرش از نان و آب مهمتر ميشود؛ به واسطه انحراف فطرت قلب، ذلت و پستي و بيشرفي و ترسويي و بخل و دروغگويي در نظرش از صفات خوب، مقبولتر ميآيد؛ عيناً به همين كيفيت، فطرت ذهنش دچار انحراف ميشود تا آنجا كه بديهيترين بديهيات را هم، كه بنياد همه دانستنيها و علوم است، انكار ميكند. اين است مرض انسان.
احتياج به هدايت
مسأله احتياج انسان به هدايت، به خاطر اين مرض است كه در هر سه بخش فطرياتش بدان گرفتار ميشود. بعضيها ميگويند: اگر اسلام فطري است، معني هدايت كردن، و فرستادن دين و برنامه براي انسان چيست؟ اگر فطري باشد، انسان خودش به آن راه مييابد، ديگر چه نيازي به هدايت دين است؟ حيوانات را ميبينيم و حتي غير حيوانات را و تمام موجودات را كه مطابق فطرتشان ادامه وجود يا حيات ميدهند. يك اتم براي ادامه دوره عمر خود، فقط به مقتضاي فطرت خدادادش حركت ميكند. اين واقعيت تمام هستي است. انسان چرا چنين نيست؟
مسأله انسان، آن امتيازي است كه به سبب عقلش در امور اختياري دارد. زيرا انسان در غير امور اختياري، تمام وجودش مانند همه موجودات، ساجد خداوند متعال است. بخواهد يا نخواهد تسليم است. دانه دانه سلواهاي بدنش، تار و پود وجودش، صدها هزار جزء از اجزاي تارهاي مويش، با صدها هزار حالت گوناگون و عجيب و غريب همه مطيع خداوند است. چه دوست داشته باشد يا نه، تمام وجودش فرمانبردار خداوند است، و با فطرت الهي به وجودش ادامه ميدهد. اما مسأله انسان اين است كه در ميان اين مجموعه جبر، در ميان اين مجموعه فطرت الهي براي تمام ذرات وجود، مختصر اختياري دارد، كه اگر نسبت آن را با مجموعه كه در آن اختيار ندارد بسنجيم، قطره به دريا هم نيست.
اي انسان بينديش كه در وجود تو چند سلول وجود دارد؟ اين سلولها چند وظيفه گوناگون دارند؟ به چند نوع تقسيم شدهاند؟ همه اينها مطابق فرمان خداي خودشان كار ميكنند. مختصر اختياري به تو داده شده، آيا بايد آنقدر بيظرفيت باشي كه از اختيارت سوء استفاده كني؟ از راهي كه خالقت به تو نشان داده منحرف شوي؟
ضرورتي ندارد كه خداوند براي بخش غير اختياري وجودمان، و تمام هستي، كه به طريق فطري راه را به آنها نشان داده، مجدداً برنامه و هدايت ارسال كند؛ ولي براي بخش اختياري وجود انسان كه تفكر و تعقل هم به وي داده دين ميفرستد. به وي ميفهماند كه راه خير كدام است و راه شر كدام. به وي ميفهماند كه كدام راه را طي كند تا موجب سعادتمنديش باشد. و انسان هم ميتواند و قدرت اين را دارد كه تبعيت كند يا منحرف شود:
«و قل الحق من ربكم فمن شاء فليؤمن و من شاء فليكفر ... » كهف/29
«لا اكراه في الدين قد تبين الرشد من الغي ... » بقره/256
براي بخش غير اختياري، آموزش و تفهيم لازم نيست، زيرا خودشان ميدانند كه چه راهي را بايد بروند. در همان وقتي كه خوابيدهاي و هيچ اراده و اختياري نداري در يك ثانيه ميلياردها كار در وجود تو، كاري كه مصلحت حيات تو در آن است، و مايه ادامه وجودت ميباشد، واقع ميشود و تو هم خبر نداري. تنها در بخش كوچكي به تو اختيار داده شده، و براي همين قسمت هم، هدايت الهي به تو ميفهماند كه چه كاري خوب است و چه كاري بد. و به تو تفهيم ميكند كه اگر اين راه را بروي هم به نفع دنياي خودت و ديگران است و هم به نفع آخرتت. حياتت آلوده نميشود و وقتي كه مردي، مرحله بعدي حياتت ضايع نميشود. ولي اگر راه ديگري را گرفتي، هم براي دنياي خودت، و هم براي دنياي ديگران ضرر دارد. بعد از مردم هم حياتت از مسير اصلي خودش منحرف شده، گرفتار بدبختي و رسوايي ميشوي. چون به تو اختيار داده، هدايت هم برايت ميفرستد تا اينها را به تو بفهماند و اي كاش انسان آن اندازه عاقلانه عمل ميكرد كه به خود مغرور نميشد و غرور او را از راه به در نميكرد. آخر اي انسان مگر تو چه هستي كه در مقابل نظام خدا ميايستي؟ در خودت بينديش!
«ما غرك بربك الكريم»
اي مردم مراقب باشيد، به خود مغرور نشويد
«لايغرنكم بالله الغرور»
بسيار شگفتآور است، با اينكه نسبت اختيار انسان با وجود غير اختياريش و با مجموعه هستي بسيار ناچيز است و تمام بخش غير اختياري با نظام الهي حركت ميكند، او از اين مختصر سوء استفاده كند و بگويد: من به راه ديگري ميروم! آخر اي انسان! بدبخت ميشوي، ضرر ميكني، به خدا كه ضرر نميرساني، خودت بيچاره ميشوي و نه تنها خودت بدبخت ميشوي مايه بدبختي ديگران هم ميشوي. انسانها با هم ارتباط دارند، اينطور نيست كه اگر يكي راه بدبختي را بگيرد در ديگران بياثر باشد. يك انسان بد به تناسب دايره ارتباطش با ديگران و نفوذش در آنها، براي آنها هم آفت است، براي آنها هم گمراهي و ضلالت و سرگرداني است.
گفتيم كه همه موجودات به اقتضاي فطرتشان به راه خود ادامه ميدهند و در اين ميان انسان در بخش اختياري وجودش ميتواند فطرت خود را تغيير دهد. هدايت دين براي اين است كه او راه را به راه فطرتش بازگرداند. مثلاً: فطرت غريزهات ميگويد: فلان خوراك براي وجودت لازم و ضروري است، آب برايت ضروري است؛ ديگر فطرتت را تغيير مده. غريزه خداداد، خوب ميداند كه چه چيزي برايت لازم و مفيد است، به اقتضاي آن عمل كن. با عقل ابلهانه خودت، زندگيت را نابسامان مكن. خيلي عجيب است: عقل ابلهانه عقل نور است، روشنايي است ولي انسان آن را بر خود ظلمتساز و تاريكي آفرين ميكند. مشروب ميخورد، سيگار ميكشد، هروئين ميكشد، حتي خوراكيهاي مفيد را چنان تغيير ميدهد كه اغلبشان را مثلاً با سرخ كردن به يك چيز سمي تبديل ميكند يا حداقل آنها را كم فايده يا بيفايده و يا غيربهداشتي ميكند. غريزه ثانوي درست مي شود. به سبب خوشگذراني و لذتپرستي و حرص اغلب خوراكيهاي مفيد را به موادي سمي و مضر تبديل ميكند، و در حلق خود ميريزد! هدايت دين براي اين است. وقتي فطرت غريزهاش منحرف مي شود به او ميگويد: به راه اصليت بازگرد. غريزه خداداديت ميداند كه چه مفيد و لازم است، به اقتضاي آن عمل كن و زندگي خود را بيسامان مكن. يا از طرف ديگر، انسان كه از فطرت شعور و احساس منحرف شد به موجودي ذليل و خوار و پست تبديل مي شود. در بخش فكر و عقل هم انسان فطرتش را آشفته ميكند و از راه اصليش منحرف ميشود. هدايت دين براي اين است كه او را دعوت كند تا به راه فطرتش بازگردد.
در مورد موجبات و عوامل انحراف فطرت، و اينكه چه باعث ميشود كه انسان از راه فطرت غرائز، اخلاقيات و عقليات خود منحرف شود، بحث فراواني لازم است و اينجا مجال چنين بحث طولاني را نداريم. عوامل محرك انسان براي انحراف بسيار زياد است، در اينجا فقط به اين اشاره ميكنيم كه خودش اختيار دارد. عوامل هرچه باشد اختيار در دست خود اوست و ميتواند فطرتش را آشفته و منحرف سازد.
هدايت دو جهت دارد:
1- هدايت ظاهري، كه كار انسان است: «انك لتهدي إلي صراط مستقيم»
2- هدايت باطني، كه ايجاد فعل و انفعالي است در ضمير انسان روان آگاه و روان ناآگاه يا به اصطلاح عربي ضمير واعي و ضمير غيرواعي) كه كار انسان نيست.
«انك لاتهدي من أحببت و لكن الله يهدي من يشاء»
اين نوع هدايت، از انسان نميآيد. خيلي كار عظيمي است، كار انسان نيست زيرا اگر تمام پيغمبران جمع شوند و بخواهند انسان را از تمام جهات و به طور كامل بشناسند امكان ندارد. انسان براي تمام بشر قابل شناسايي نيست. چه كسي ميتواند بداند كه در فكر يك انسان از آن زماني كه در رحم بوده تا آنگاه كه حياتي آگاهانه يافت و تا حالا چه چيزهايي وجود دارد چه چيزهايي جمع شده تا به تناسب آنها آن فرد را بشناسد؟ زيرا هر چيزي داراي نوعي تأثير است در زندگي انسان؛ چه خودش بداند و چه نداند، زندگيش با تمام چيزهايي كه در ضمير آگاه و ناآگاهش ذخيره شده ارتباط دارد. امكان ندارد كه تمام پيغمبران بدانند كه چه چيزهايي در ضمير يك انسان موجود است. وقتي انسان نتواند مباني و مقدمات شيئي را بشناسد چگونه ميتواند نتيجه مطلوب را از آن مباني و مقدمات به دست آورد؟
هدايت ظاهري آن است كه تلاش كني انسان را متنبه سازي كه فطرت غرائزت را منحرف ساختهاي، فطرت اخلاقياتت را خراب كردهاي، فطرت عقلياتت را آشفته نمودهاي، آنها را اصلاح كن و راه اصلاحش را هم نشان دهي. اين قسمت كار ماست، به شرطي كه از همه جهات اهليت اين كار را داشته باشيم. اما ايجاد تحول در ضمير به طوري كه به راه اصليش بازگردد؛ و فطرت سلامت خود را باز يابد، كار ما نيست، از قدرت ما خارج است، فقط كار خداوند است.
سئوال: درباره آيه: «فألهمها فجورها و تقواها» مقداري توضيح بدهيد كه چه رابطهاي با فطرت دارد؟
جواب: گفتيم كه فطرت انسان بر اساس آن جهاتي بنا شده، كه انسانيت انسان با آن درست ميشود و علاوه بر اين گفتيم كه انسان موجودي است مختار و راه هم به وي نشان داده شده و ميتواند هم خوب باشد و هم بد.
عبارت «فألهمها فجورها و تقواها» و عبارات زياد ديگري در قرآن و عبارات بسيار مختصر و رساي ‹امشاج›، در آيه «انا خلقنا الانسان من نطفة امشاج نبتليه» و به دنبالش «فجعلناه سميعاً بصيرا» و همچنين «انا هدينا السبيل اما شاكرا و اما كفورا» اينها همه از مسائلي بحث ميكنند كه به شخصيت انسان آنگونه كه هست و انگونه كه بايد باشد مربوط است. تا كاري در توانايي انسان نباشد، اختيار دادن به وي در آن كار معنايي ندارد. اختيار وقتي معنا دارد كه موضوع اختيار از مقدورات انسان باشد. اگر به كسي گفته شود اختيار داري كه از اين بام پرواز كني و به مريخ بروي و بازگردي ميگويد: اين كار كه مقدور من نيست، ديگر ‹اختيار داري› چه معنايي دارد؟
قرآن به انسان ميگويد: اختيار خوبي و بدي به تو داده شده (خوبي و بدي در مفهوم عام و وسيعش كه شامل همه چيز مي شود: اسلام و كفر؛ اسلام كل خوبي است و كفر كل بدي) يا اختيار خوبي و بدي در بعضي از مسائل كه مثلاً خلاف فطرت غريزهات يا شعور و احساست يا تعقلت عمل كني. اختيار داري، يعني توانايي هم داري «فألهمها فجورها و تقواها»، «انا خلقنا الانسان من نطفة أمشاج». خداوند به انسان اختيار دروغين نداده، قدرت و توانايياش را هم داده است. مانند آنكه در ايران شاهنشاهي ميگفتند: انتخابات آزاد است، ما دو نفر را به شما معرفي ميكنيم، و شما اختيار داريد به يكي از آنها رأي بدهيد. اگر راست ميگوييد كه من آزادم و اختيار دارم به هيچكدامشان رأي نميدهم به كسي رأي ميدهم كه او را لايق ميدانم نه آن دوتاي شما. در زمان شاه ميگفتند: شما در فلان منطقه براي مجلس چهار نفر نماينده داريد، و هر چهار نفرشان را هم تعيين كرده بودند! چون مجلس رژيم فقط به چهار تا نياز داشت و بالاخره كرسيها با حيوان كه باشد هم بايد پر شود، بايد هر چهار نفر انتخاب شوند و اگر كس ديگري هم باشد كه مثل اين چهارتا، اهليت داشته باشد، نبايد به او رأي دهيد. اين است اختيار؟! اين چه اختياري است؟! اين دروغ است، اين كلاهبرداري است.
خداوند متعال با انسان حيله نميكند. وقتي به تو اختيار داده كه خوب يا بد عمل كني، توانايي آن را هم به تو بخشيده. بله! فطرتاً به تو فهمانده كه جهت مصلحت و خير و حيات سالم انساني كدام است. اما توانايي هم داده كه آنگونه، يا خلاف آن عمل كني يا غريزه به تو فهمانده كه چه خوراكيهايي برايت مفيد و لازم است، همانگونه كه به حيوانات فهمانده به تو هم فهمانده. اما توانايي هم داده كه خلاف آن عمل كني. مانند ديگر موجودات نيستي كه نتواني از راه فطرتت منحرف شوي.
به حالات كودكي نگاه كن كه ميخواهند او را فريب دهند يا به او دروغ ميگويند ميبيني كه فطرتاً نميتواند فريب يا دروغ را قبول كند اصلاً درك نميكند كه ‹راستي› يعني چه و ‹فريب و دروغ› يعني چه، ولي به حكم فطرت نميتواند آنها را قبول كند.
همه ديدهايد بعضي از پدر و مادرهاي نادان و بيسليقه، به خاطر اينكه تكليف خودشان را سبك كنند از همان اوائل انواع مطالب منحط و منحرف را وارد ذهن كودك ميكنند، نميدانند كه با خصلت ‹بهانه گيري› و ‹احتياج به غير› كودك درست برخورد كنند، ميآيند و به او دروغ ميگويند. كودك واقعاً به غير نيازمند است اين خصلتي طبيعي و الهي است حتي براي كودك لازم است. براي اينكه خودشان را راحت كنند، به او ترس القا، ميكنند، دروغ القا ميكنند. كودك در اوائل اين چيزها را نميداند چون در فطرتش نيست كه چيز بيعلت و تصادفي را بپذيرد ولي توانايي اين را دارد كه اين عالم را تصادفي بپندارد. خداوند فطرت بشر را در همه چيز، بر اساس خير بنا نهاده ولي توانايي هر دو جهت خير و شر را به وي داده است.
«فألهمها فجورها و تقواها» و آيات ديگر در اين باره به اين معناست.
------------
منبع: سایت نشتیمان
وبلاگ علامه احمد مفتی زاده