سياست زندگی در پرتو انديشه
عبدالعزیز مولودی
در انتقاد از وضعيت كنوني جامعه كردي در ايران، از نظر فردي و اجتماعي، همواره به اين نكته اشاره كردهام كه جامعه ما در شرايط خاصي بسر ميبرد. از يك سو ساختار سنتي هر چند با چالش جدي مواجه شده است، اما هنوز راه برون رفت از آن را پيش رو داشته، در آن دست و پا ميزند. از سوي ديگر برخي از نابترين تجربههاي تكنولوژي مدرن را قشر جوان ما دارد تجربه ميكند. راستي، اين منظومه ناهماهنگ كجا ميرود؟ آيا ميتوان به آينده آن خوشبين بود؟ چگونه ميتوان اين منظومه ناهماهنگ را بازسازي و نوسازي كرد؟ آيا بياعتمادي فردي به آينده، ناشي از بياعتمادي اجتماعي است يا به عكس؟
با اين وصف، جهتگيري آينده جنبش اجتماعي كردها چيست؟ اصولاً، به تعبير آنتوني گيدنز ـ جامعهشناس ـ “سياست زندگي” كردها و جنبش اجتماعي آنان چيست؟
شايد پرسشهاي بيشتري به ذهن برسد، اما با تأمل در پرسشهاي مطرح شده، ميتوان در يافت كه با بحث پيرامون آن پرسشها، زمينه مناسب براي طرح سؤالات بعدي فراهم ميشود.
اين واقعيت را نميتوان انكار كرد كه، همه سؤالات بالا در ارتباط با اين سؤال بنياديتراند كه “فرد چگونه بايد زندگي كند؟ (در اينجا بر “فرد كُرد” در جامعه كردي تأكيد ميشود) فردي كه تحت تأثير تغييرات سياسي و اجتماعي، در وجوه مختلف آن است.
اگر در جامعه سنتي، زندگي فرد، عموماً به تأثير از ساخت و همبستگي سنتي موجود در آن ـ به عنوان عامل هويتيابي فرد ـ شكل ميگيرد و مايه امنيت و اعتماد حاصل از آن را فراهم ميسازد در شرايط فروپاشي وضع موجود و عدم جايگزيني نهادهاي مدرن شكل دهنده به رفتار فردي و جمعي، حالتي بروز ميكند كه در آن مردم، مخصوصاً لايههاي مرتبط با عناصر ايجاد تغيير، احساس سردرگمي و بيهويتي ميكنند. در شرايطي كه فرد در جامعه سنتي و ساير نهادهاي آن، احساس تعلق اجتماعي ميكرد، در روند نوسازي و دگرگوني اجتماعي، زمينه ابراز احساس تعلق اجتماعي، براي او فراهم نميشود. در چنين شرايطي، هر كس در انديشه خود و منافع شخصياش خواهد بود و بدگماني، سوءظن، بياعتمادي و فردگرايي خودخواهانه، بارزترين تجلي آن است كه امروزه در كشور ما به طور كلي و در جامعه كُردي به خوبي قابل رؤيت است.
سوء استفاده از موقعيتها و مناصب عمومي (مواقعيتهاي اداري، سياسي و فرهنگي انتخابي و انتصابي كه كاركرد و جهتگيري عمومي دارند و معطوف به تأمين منافع عموم مردمند) براي دستيابي به منافع فردي و با استفاده از مجاري قانوني خللپذير (مانند ماجراي شهرام جزايري و بسياري ديگر در سطح ملي و در موارد جزئيتر آن در سطح محلي، كه روز به روز حجم پروندههاي مطرح شده را در محاكم به صورت تصاعدي بالا ميبرند) تنها نمونههايي از روابط بين فردي در جامعه بحرانزده ما است. سامان سياسي، اجتماعي و فرهنگي در هر جامعهاي، از جمله در جامعه كُردي، نيازمند عنصر اعتماد است كه آن هم مستلزم قاعدهمندي و پيشبيني پذيري رفتار افراد، در ارتباط با خود و ديگران است، كه در قالب نهادهاي اجتماعي مدرن و بر مبناي مشاركت اجتماعي، نظم مييابند. براي توضيح اين مسأله، به مفهوم “سياست زندگي” گيدنز برميگردم. او در پاسخ به اين پرسش كه مردم چگونه وضعيت مدرن را تجربه ميكنند، ميكوشد ارتباط ميان تحولات جهاني را با دگرگونيهاي ايجاد شده در هويت فردي و در برقراري روابط ميان فردي، توضيح دهد.
او معتقد است كه “خود” (هويت فردي) را بايد ايجاد كرد. امري كه به فرد امكان برنامهريزي و انتخاب شيوه زندگي را ميدهد و اين روند را “سياست زندگي” توصيف ميكند، كه در پيوند با آزادي افراد براي انتخاب و مطرح كردن پاسخهايي به اين پرسش وجودي است كه، چگونه فرد بايد زندگي كند؟ به عبارت ديگر، سياست زندگي، ارتقاي خودشكوفايي فردي است و پيامدهاي فراگيري بر روابط ميان فردي دارد. دموكراتيك شدن روابط نزديك (افراد) و جستجوي خودشكوفايي عاطفي، روابط نزديك را دگرگون ميكنند.
تحقق سياست زندگي يا خودشكوفايي فردي را در ارتباط با دو اصل كلي ميتوان ارزيابي كرد. دو اصلي كه ميتواند زمينهساز راه برون رفت از چالش اجتماعي موجود در جامعه باشد:
ـ اصل اول آن است كه رشد و سرزندگي فردي و اجتماعي، تا حد امكان ميبايست گسترش يابد. اين امر نيازمند هماهنگي اجتماعي و سياسي در روابط افراد و گروههاي اجتماعي با نظام سياسي و تأمين و برخورداري از آزاديهاي اساسي مخصوصاً آزادي بيان و انديشه در جامعه است.
ـ اصل دوم كه ارتباط تنگاتنگ با اصل اول دارد، آن است كه به موازات رشد فردي و جمعي، نياز بنياديترِ احترام به فرد و جامعهي ديگر احساس ميشود.
تا زماني كه به هدفهاي پيش پا افتاده و نزديك ميانديشيم و هويت فردي و جمعي خود (گوهر گرانبهاي وجود خود) را در پاي منافع فردي و زودگذر قرباني ميكنيم و به تبع آن، خلاقيت، شخصيت و اعتماد خود را از دست ميدهيم، به نظر ميرسد آنچه ميتوانيم انجام دهيم، چيزي به شمار نميآيد.
قدرت انديشه، براي تحقق دو اصل بنيادي نامبرده، در بازسازي و نوسازي جامعه كردي، در درازمدت از هر قدرت ديگري قويتر و پربارتر است. چرا كه انديشهها در مجموع، خود بخش مهمي از ابزارهاي دگرگوني فكري آن جامعه ميباشند. بنابراين انديشهها ميتوانند بسان عوامل تجديد حيات زندگي اجتماعي، عمل كنند. آنان كه قدرت تفكر دارند و قادر به تصور انديشههايي هستند كه با نيازهاي كنوني بشر در مجموع سازگاري دارد، احتمالاً به آن مطلوبي كه در نظر دارند، دست مييابند. آيا نميانديشيد؟
منبع: سایت نشتیمان