براي شهر هميشه زخمي ام { حلبچه}
نویسنده : قادر بیتوشه
شادي نماند و شور نماند وعشق نماند، سهل است اين سخن كه مجال نفس نماند
فرياد از آن كنند كه فرياد رس رسد فرياد را چه سودكه فرياد رس نماند
شهر من شهر براي هميشه سوخته شهر تاول زده ي مغموم هنوز در قاموست اتم وخردل وسيانور تعريف نشده بود و بچه هايت آرام درگهواره ها روياهاي فردا را مي ديدند ومردمت در فصل كار وتلاش آستين ها را بالا زده بودند كه ناگهان به پيغامي بس ننگين پروانه هاي تمام جهان خنده هايت رابه سوگ نشستند ولاله هاي رقصان از بادهاي سرگردان به ناگاه تمام گلبرگهايشان ريخت وآسمان نيلي را به يكباره ماتم فرا گرفت و ديگر هيچ پرستوي به كرانه هاي دور دست پر نكشيد.
شهر من به مانند مسيح در آن « عصر نفرت و دون همسايگانت» تورابرصليب تنگ چشمشان آويختند وفرياد درگلوگاه غياب انساني جهان را به عصرظلماني به چنان عرشه اي افكند كه مي خواهند ديگر براي هرگز چنین واقعه اي تكرار نگردد.
شهر من سرفه هاي سنگين ات تمامي خلط هاي سينه ات در سالگرد شهادتت روي هر نوع {...} پاشيده مي شود وچه رذيلانه انديش بودند كه به اينگونه مي خواستند تورا در گوشه گيري مطلق فرو برند غافل ازاینکه تو تا ابديت جريان داري و همچون خورشيدي تابان از غروب طلوع مي كني و بازماندگانت براي تمام جهان سرود صلح و آشتي مي خوانند!! آه! هنوز فرزندانت در قرني كه مي گويند "انسان محكوم به آزاديست" زرد و پژمرده چون خيل سوخته به خدا مي رسند وهنوز خس خس سينه ات سكوت دنيا را مي شكند و حقانيت را سرودي مي خوانند تا تمام فكرابتران كوته بين دروغگوو روشنفكرمآب وحاميان مضامين انساني رخساربرخاك پاك تطهيركنند تاهميشه اين جمله را كه كه از دل مي آيددرگوششان طنين افكند« آنگاه كه مارابا گازهاي نامتعارف خفه مي كردند»شما به چه كاري مشغول بوديد!!
شهر من شهر براي هميشه شهيد براي هميشه سرافرازبراي هميشه زخمي براي هميشه فرياد براي هميشه استقامت تو هرگز نخواهي مرد! تو خواهي ماند ونامت تا « جاودان جاويد » بر پيشاني تاريخ خواهد درخشيد وبه ياد شهيدانت ، ما وارثان خون خنجر ودشنه ، برقله ي رهاييت نامت را فرياد مي كشيم تا انعكاسش تمام كساني را كه كورند وكرند بيدار كند باشد كه هرگزچنين واقعه اي تكرار نگردد ويادت صحنه ي جانانه گردد .
شهر من دوباره ياد! ياد وخاطره ! به ياد آن مسافري كه از فرط درد زخم خود را به كاشي هاي بيمارستان مي چسپاند تا شايد سردي كاشي ها لحظه اي او را التيام بخشد .
به ياد آن عزيزي كه چند قدم راه مي رفت و دوباره خود را با زحمت فراوان بلند مي كرد وتمام درونش استفراغ مي كرد .
به ياد آن طفلي كه دست برروي زخم مادر مي كشيد وياد وخاطره اصحاب الاخدود را زنده مي كرد وبه مادرش مي گفت : مادر خوب خواهي شد ومتاسفانه چند روز بعد هر دو شهيد مي شدند .
به ياد تمام شهيدان ، زخميان ، وزجر ديدگا ن ، به ياد تمام خواهران وبردران ومادران پاك اين ديارشهید...