آخرين لحظات زندگي 
نويسنده : دكتر عائض القرني
مترجم : سيد ابوبكر يگانه قلاتي
و جاءت سكرة الموت بالحق
الحمد لله رب العالمين و الصلاة و السلام علي اشرف الانبياء و المرسلين نبينا محمد و علي آله و صحبه اجمعين. اما بعد:
در زندگي سلف صالح، لحظه احتضار همان لحظهايست كه ما داريم آنرا سپري ميكنيم. (يعني هميشه به فكر مرگ بودند و فكر ميكردند كه اين لحظهشان، آخرين لحظه زندگيشان است). همه ما خواهيم مرد و همه ما لحظه احتضار را خواهيم ديد و همه ما در آن مرحله قرار خواهيم گرفت. قسم به خداوند كه آنرا خواهيم چشيد. و الله كه آنرا خواهيم نوشيد. .. يقينا كه پادشاهان و بردگان و رؤسا و زيردستان و ثروتمندان و فقرا، آنرا چشيدهاند و بنيادشان با مرگ برانداخته شده است. ]هل تحس منهم من احد او تسمع لهم ركزا[؟؟؟ آيا كسي از آنان را ميبيني يا كوچكترين صدايي از آنان ميشنوي؟؟؟
حافظ حكمي رحمه الله در شعري ميگويد:
و الموت فاذكــره و مـا وراءه فـمـنـه مـا لأحــد بــراءه
و انـه للفـيـصـل الــذي بـه ينكشف الحـال فـلا يشتبـه
و القـبــر روضـة من الجنان او حفـرة مـن حفـر النيـران
ان يك خيرا فالذي من بعده افـضـل عـنـد ربـنا لـعبـده
و إن يكن شرا فما بعد اشـد ويل لعبد عـن سبيل الله صدّ
تالله لـو عـلمـت مـا وراءك لما ضحكت و لأكثرت البكاء
يعني:
مرگ و بعد از آن را ذكر كن كه هيچ كس از آن در امان نيست. مرگ جدا كنندهايست كه همه حالات را آشكار ميكند، بدون اينكه اشتباهي صورت پذيرد. قبر يا باغي از باغهاي بهشت و يا حفرهاي از حفرههاي جهنم است. اگر خير باشد، پس چه چيز بعد از آن در نزد پروردگار، براي بنده بهتر است؟ و اگر شر باشد، پس چه چيز از آن شديدتر است؟ واي بر كسي كه از راه خدا بازدارد. بخدا اگر ميدانستي كه چه چيز در انتظار توست، كم ميخنديدي و زياد گريه ميكردي.
اي بندگان خدا،... انسان در قافله مرگ حركت ميكند... واين جايگاه قطعي را يادآور ميشود... و اين لحظهايست كه از طرف خدا بر ابن آدم مقرر شده است... لحظه مرگ كه در آن لحظه، انسان جبار، خوار و ذليل ميشود... و شخص عاصي در آن لحظه خاشع و فروتن ميشود... و شخص متمرد، از تمرد خود باز ميگردد... و گناهكار در آن موقع توبه ميكند.
لحظه مرگ، لحظه دردناكي است كه پادشاه و برده در آن قرار ميگيرند... و رئيس و زيردست و غني و فقير.
زيبا و بجاست كه ما در اينجا قصه عدهاي از محتضرين و اخبار آنها را بياوريم، شايد كه بيان كردن اين قصهها، ما را به چيزي يادآوري كند كه هرگز از آن در امان نيستيم و بالاخره به ما هم خواهد رسيد، اگر چه كه عمر ما طولاني باشد و از جواني و سلامتي هم لذتي برده باشيم و ... اگر چه صاحب ماشينهاي آخرين مدل و ساختمانهاي مجلل باشيم... اگر چه كه در باغهاي سرسبز و خرم زندگي ميكنيم... اگر چه لباسهاي نرم زيبا بپوشيم... گرچه از انواع خوردنيها لذت ببريم و بر سر انواع سفرهها بنشينيم... و شب نشيني كنيم و زياد هم خنده كنيم.
آن لحظه بر ما هم خواهد گذشت. ساعتي كه در آن، هر عملي كه ماقبل انجام گرفته، فراموش ميشود و در آن لحظه حسابها با خدا را بياد آورده ميشود كه چه كاري انجام داده و چه چيزي را بعنوان توشه براي خود از جلو فرستاده است؟؟؟ از آن ساعاتي كه در قيل و قال و لهو و لعب و نشستن با دوستان ناباب فنا كرده، چه عائدش شد؟
اگر بايد كسي از سكرات موت نجات مييافت، آن شخص ميبايست محمدr ميبود... لكن بخدا قسم كه او هم از آن سكرات نجات نيافت. لحظه مرگ بر او هم گذشت، همانطور كه بر يك انسان عادي ميگذرد... در حاليكه او اشرف مخلوقات نزد خداوند تبارك و تعالي بود... لكن او مرگ را به وسعت صدر ملاقات كرد، به اين خاطر كه معاملهاش با خدا نيكوترين معامله بود.
بخاري و مسلم روايت ميكنند كه: (هنگامي كه رسول اللهr در احتضار قرار گرفت، بخاطر شدت سختي، قطعه پارچهاي بر صورت مباركش گذاشته شد در حاليكه او ميگفت: «لا اله الا الله... لا اله الا الله... لا اله الا الله إن للموت سكرات... اللهم أعني علي سكرات الموت... اللهم خفف عليّ سكرات الموت» يعني: لا اله الا الله ... يقينا كه مرگ را سختيهايي است. پروردگارا! مرا بر سختيهاي مرگ كمك كن. بارخدايا! سختيهاي مرگ را بر من آسان بگردان.
ام المومنين عائشه رضي الله عنها ميگويد: پدر و مادرم فدايش باد، بخدا كه او پارچه را در آب ميگذاشت و سپس بر صورتش ميگذاشت و ميگفت: «اللهم أعني علي سكرات الموت» بارخدايا! مرا بر سختيهاي مرگ يار كن. سپس ميگفت: «بل الرفيق الاعلي... بل الرفيق الاعلي... بل الرفيق الاعلي» بلكه رفيق اعلي.
صحابه گفتهاند كه رسولالله به اين خاطر اين حرف را ميزد چون مختار شده بود بين اينكه به عمرش اضافه شود و اجلش به تاخير بيفتند يا اينكه به ملاقات پروردگارش بشتابد.
اهل سيره روايت كردهاند كه ابوبكر هنگامي كه در احتضار قرار گرفت، دخترش عائشه بر او وارد شد، بر او سلام كرد و شروع به گريه كرد و بسوي پدرش نگاه كرد و گفت:
اي پدر! شاعر راست گفته آن موقع كه گفت:
لعمرك ما يغني الثراء عن الفتي
اذا حشر يوما و ضاق بها الصدر
يعني:
قسم به دين و آيين تو كه خاك از بلعيدن جوانان سير نميشود هنگامي كه در هنگام مرگ خرخر كرد و سينهاش تنگ شد و نفسش به سختي بالا آمد (و از دنيا رفت).
پس ابوبكر به دخترش نگاه كرد و گفت: شاعر دروغ گفت و خداوند راست، آنگاه كه فرمود:
]و جاءت سكرة الموت بالحق ذلك ما كنت منه تحيد[ يعني: سكرات مرگ به حق فرا ميرسد. اين همان چيزي است كه از آن ميگريختي.
مردم در دمشق بر معاويهt وارد شدند در حاليكه او در سكرات موت بود و بر تخت شاهي خوابيده بود. آن هنگام كه مرگش نزديك شد گفت: مرا پايين بياوريد بر خاك بگذاريد.گفتند: اي خليفه مسلمين، تخت براي شما راحتتر است. گفت: واي برشما، مرا پايين بياوريد. هنگامي كه او را برخاك خوابانيدند، چانه خود را گرفت و مدتي طولاني رخ بر روي خاك گريه كرد و گفت: راست فرمود الله سبحانه و تعالي كه فرمود: ]من كان يريد الدنيا و زينتها نوف اليهم اعمالهم فیها و هم فيها لا يبخسون. اولئك الذين ليس لهم في الآخرة الا النار و حبط ما صنعوا فيها و باطل ما كانوا يعملون [يعني: كساني كه تنها خواستار زندگي دنيا و زينت آن باشند، اعمالشان را در اين دنيا بدون هيچگونه كم و كاستي به تمام و كمال ميدهيم و حقي از آنان در آن ضايع نميگردد. آنان كسانيند كه در آخرت جز آتش دوزخ بهره و سهمي ندارند و آنچه در دنيا انجام ميدهند، ضايع و هدر ميرود و كارهايشان پوچ و بيسود ميگردد.
عبدالملك بن مروان هنگامي كه وقت مرگش فرا رسيد، گريهاي طولاني سر داد و گفت: واي بر من ]فما أغني عنهم ما كانوا يكسبون[ يعني: آن چيزهايي كه بدست آوردند برايشان سودي نبخشيد.
بعد گفت: اي كاش مردهشوري بودم. وقتي كه اين حرف را زد، كسان اطرافش شروع به گريه كردند. وقتي اين حرف عبدالملك به سعيد بن مسيب رحمه الله رسيد گفت: سپاس خدايي راست كه اينها را كساني قرار داد كه وقت مرگشان آرزو ميكنند كه كاش مثل ما بودند و ما را از جمله آنها قرار نداد.
به اين خاطر است كه اينان هيچ وقت از خواب غفلت بيدار نميشوند مگر در هنگام مرگ و نميفهمند و آگاه نميشوند مگر در اين هنگام.
پس زيرك كسي است كه خود را براي لحظه مرگ آماده كند و به جواني وسلامت خود مغرور نشود.
عمر بن خطابt روز جمعه بر مسلمين خارج شد تا با آنها نماز بخواند. پس در خطبه، گريه طولاني و سختي كرد وگفت: اي مردم، من در خواب ديدم كه مرغي سه بار بر من نوك زد. من اين خواب را بر اسماء بنت عميس خثعمي عرضه كردم. به من گفت: مردي از بردگان تو را سه ضربه ميزند. پس اگر من ضربه خوردم، خداوند خليفه من در ميان شماست. شما را وصيت به تقواي خدا ميكن م و... سپس پايين آمد.
فجر روز شنبه براي خواندن نماز صبح با مردم آمد. روش او اين بود كه سوره يوسف را ميخواند. آن روز هم همين كار را كرد تا اينكه رسيد به اين قول خداوند كه حكايت از يعقوب ميكند: (و ابيضت عيناه من الحزن وهو كظيم) چشمانش از اندوه، سفيد و نابينا گرديد و او اندوه وخود را در دل نهان ميداشت و خشم خود بر فرزندان را فرو ميخورد.
پس صداي گريهاش بالا گرفت و صوتش در قرائت بخاطر گريه قطع شد و مردم هم پشت سرش شروع به گريه كردند. هنگامي كه ركوع كرد، آن مجوسي فاجر جلو آمد وبا خنجرش سه ضربه به او زد. هنگامي كه ضربه خورد سه بار الله اكبر گفت و سپس بيهوش در محراب رسول افتاد. عبدالرحمن بن عوفtآمد وركعت دوم نماز را كامل كرد در حاليكه صدايش از شدت گريه قطع ميشد، به اين خاطر كه ميدانست اميرالمومنين قطعا با دنيا خداحافظي كرده است. ابولؤلؤ ميخواست فرار كند و به همين خاطر به هر كسي كه راست و چپش بود، ضربه ميزد تا اينكه سيزده نفر را ضربه زد كه هفت نفر شهيد و بقيه مجروح ماندند.
ابن عباس به ملاقات عمر آمد در حاليكه او در بستر مرگ بود و گفت: السلام عليك يا أميرالمؤمنين. عمر با قطعيت جواب داد: من ديگر امير مومنين نيستم. من امروز اهل دارالآخرة شدم. ابن عباس ميگويد: سلام بر تو اي اباحفص. بخدا از هنگامي كه اسلام آوردي، اسلامت نصرتي براي خدا و رسولش و مؤمنين بود. هجرت كردي و هجرتت فتح بود. خليفه شدي و خلافتت عدل بود. عمر از اين صحبتها گريه كرد و گفت: اي ابن عباس، دوست داشتم كه از دنيا خارج ميشدم در حاليكه نه من با دنيا و نه دنيا با من كاري داشت.
سپس علي بن ابيطالب بر عمر وارد شد. جلو آمد و گفت: سلام بر تو اي ابوحفص. بخدا كه من بارها از رسولاللهr شنيدم كه ميفرمود: آمديم من و ابوبكر و عمر و داخل شديم من و ابوبكر و عمر و رفتيم من و ابوبكر و عمر. از خدا ميخواهم كه تو را همراه دو يارت محشور كند. عمر گريه كرد. سپس به مردم گفت: اي مردم، شما را به خدا ميسپارم. شما را به تقواي خدا وصيت ميكنم. نماز را ترك نكنيد، نماز را ترك نكنيد. سپس براي او شير آورده شد. چون آن را نوشيد از دو پهلويش خارج شد.
جواني براي تسليت آمد در حاليكه لباسي پوشيده بود كه دراز بود و بر زمين كشيده ميشد. بر عمر سلام كرد و سرش را بوسيد و گفت: تو را به خدا ميسپارم. خداوند تسليتت را در نفست نيكو بگرداند. عمر گفت: اي پسر برادرم! لباست را بالا بياور.
او را در آن لحظه توصيه به بالا كشيدن لباس و كوتاه كردن آن ميكند.
لباست را بالا بكش چون به تقوا نزديكتر و براي تميزي لباست بهتر است. جوان گفت: خداوند تو را از اسلام و مسلمين جزاي خير دهد. عمر گفت: بلكه خداوند به اسلام از طرف من بهترين پاداش دهد و سپس روح از جسمش خارج شد، رضي الله عنه و ارضاه.
معاذ بن جبلt هنگامي كه سكرات موتش پيش آمد، موقع فجر بود. دستانش را بالا برد و گفت: بارخدايا! به تو پناه ميبرم از صبحي كه منجر به آتش شود. بار خدايا تو ميداني كه من دنيا را دوست نداشتم كه درختاني بكارم و نهرهايي جاري كنم و خانه و قصر بسازم. بلكه به خداونديت قسم كه من دنيا را فقط به خاطر سه چيز دوست دارم: بخاطر روزهاي گرمي كه در آنها بخاطر رضاي تو روزه بگيرم و بخاطر نماز تهجد و بخاطر اينكه در حقلههاي ذكر با علما شركت كنم.
حال ما بياييم به خود نگاه كنيم. ما چه؟ هنگامي كه از ما سوال ميشود زندگي را براي چه دوست داريم و به چه خاطر زندگي ميكنيم، ميگوييم: ما زندگي را دوست داريم براي اينكه فلاني و بهماني را ملاقات كنيم و ماشينهاي لوكس سوار شويم و در باغ و بوستان زندگي كنيم و از خوردنيها و نوشيدنيها و پوشيدنيها لذت ببريم و به مناصب بالا برسيم و مال جمع آوري كنيم و فرزندان زياد بدنيا بياوريم.
اين چنين زندگاني ماست.
به همين خاطر بر ما واجب است كه به منهج سلف صالح برگرديم تا اينكه حقانيت مرگ و فلسفه آن را دريابيم، همانطور كه آنها دريافتند. چگونه براي مرگ آماده بودند و چگونه با مرگ زندگي ميكردند؟
نقل از كتاب: و جاءت سكرة الموت بالحق
منبع : سیرک